تبليغاتX
آسمانی ها
تقدیم به جوانان آسمانی سخت کوش هلال احمر
+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم دی 1388ساعت 10:3 قبل از ظهر  توسط پروانه اسمعیلی | 
+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم دی 1388ساعت 10:1 قبل از ظهر  توسط پروانه اسمعیلی | 

 

  به آنان که پائیز را دوست دارند بگویید:

 

 **پائیز همان بهار است که حالا عاشق شده**

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم آبان 1388ساعت 11:58 قبل از ظهر  توسط پروانه اسمعیلی | 

موش ازشکاف دیوار سرک کشید تا ببیند این همه سروصدا برای چیست...

مرد مزرعه دار تازه از شهر رسیده بود و بسته ای با خود آورده بود و زنش با خوشحالی مشغول باز کردن بسته بود ٬ موش لب هایش را لیسید و با خود گفت : کاش یک غذای حسابی باشد....

اما همین که بسته را باز کردند ، از ترس تمام بدنش به لرزه افتاد ؛ چون صاحب مزرعه یک تله موش خریده بود!


موش با سرعت به مزرعه برگشت تا این خبر جدید را به همه ی حیوانات بدهد ٬ او به هرکسی که می رسید ، می گفت :« توی مزرعه یک تله موش آورده اند، صاحب مزرعه یک تله موش خریده است .. . . »!


مرغ با شنیدن این خبر بال هایش را تکان داد و گفت : « آقای موش ، برایت متأسفم از این به بعد خیلی باید مواظب خودت باشی ، به هر حال من کاری به تله موش ندارم ، تله موش هم ربطی به من ندارد.»


گوسفند وقتی خبر تله موش را شنید ، صدای بلند سرداد و گفت : «آقای موش من فقط می توانم دعایت کنم که توی تله نیفتی ، چون خودت خوب میدونی که تله موش به من ربطی نداره ٬ مطمئن باش که دعای من پشت و پناه تو خواهد بود.»


موش که از حیوانات مزرعه انتظار همدردی داشت ، به سراغ گاو رفت....

اما گاو هم با شنیدن خبر ، سری تکان داد و گفت : « من که تا حالا ندیده ام یک گاوی توی تله موش بیفتد.!» او این را گفت و زیر لب خنده ای کرد ودوباره مشغول چریدن شد


سرانجام ، موش ناامید از همه جا به سوراخ خودش برگشت و در این فکر بود که اگر روزی در تله موش بیفتد ، چه می شود؟


در نیمه های همان شب ، صدای شدید به هم خوردن چیزی در خانه پیچید! زن مزرعه دار بلافاصله بلند شد و به سوی انباری رفت تا موش را که در تله افتاده بود ، ببیند...


او در تاریکی متوجه نشد که آنچه در تله موش تقلا می کرده ، موش نبود ، بلکه یک مار خطرناکی بود که دمش در تله گیر کرده بود و همین که زن به تله موش نزدیک شد ، مار پایش را نیش زد و صدای جیغ و فریادش به هوا بلند شد ٬ صاحب مزرعه با شنیدن صدای جیغ از خواب پرید و به طرف صدا رفت ، وقتی زنش را در این حال دید او را فوراً به بیمارستان رساند

بعد از چند روز ، حال وی بهتر شد و از بیمارستان مرخص شد اما با این حال هنوز تب داشت....

زن همسایه که به عیادت بیمار آمده بود ، گفت :« برای تقویت بیمار و قطع شدن تب او هیچ غذایی مثل سوپ مرغ نیست ..»


مرد مزرعه دار که زنش را خیلی دوست داشت فوراً به سراغ مرغ رفت و ساعتی بعد بوی خوش سوپ مرغ در خانه پیچید


اما هرچه صبر کردند ، تب بیمار قطع نشد ٬ بستگان او شب و روز به خانه آن ها رفت و آمد می کردند تا جویای سلامتی او شوند. برای همین مرد مزرعه دار مجبور شد گوسفند را هم قربانی کند تا باگوشت آن برای میهمانان عزیزش غذا بپزد....

روزها می گذشت و حال زن مزرعه دار هر روز بدتر می شد تا این که یک روز صبح ، در حالی که از درد به خود می پیچید ، از دنیا رفت و خبر مردن او خیلی زود در روستا پیچید. افراد زیادی در مراسم خاک سپاری او شرکت کردند. بنابراین ، مرد مزرعه دار مجبور شد ، از گاوش هم بگذرد و غذای مفصلی برای میهمانان دور و نزدیک تدارک ببیند....


حالا ، موش به تنهایی در مزرعه می گردید و به حیوانان زبان بسته ای فکر می کرد که کاری به کار تله موش نداشتند!

 

اگر شنیدی مشکلی برای کسی پیش آمده است و ربطی هم به تو ندارد ، کمی بیشتر فکر کن ؛ شاید خیلی هم بی ربط نباشد ...!!!

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم آبان 1388ساعت 11:45 قبل از ظهر  توسط پروانه اسمعیلی | 
معلم يک کودکستان به بچه های کلاس گفت:

که می خواهد با آنها بازی کند. او به آنها گفت که فردا هر کدام يک  کيسه پلاستيکی بردارند و درون آن به تعداد آدمهايی که از آنها بدشان  می آيد،از هر میوه ای که دوست دارند بريزند و با خود به کودکستان  بياورند. 

فردا بچه ها با کيسه های پلاستيکی به کودکستان آمدند.

در کيسه بعضی ها دو,بعضی ها سه،و بعضی ها پنج,میوه بود


معلم به بچه ها گفت:


تا دو هفته هر کجا که می روند کيسه پلاستيکی را با خود ببرند.

روزها به همين ترتيب گذشت و کم کم بچه ها شروع کردند به شکايت  از بوی میوه های گنديده. به علاوه،آن هايی که میوه های بيشتری  داشتند از حمل آن بار سنگين خسته شده بودند.

 

پس از گذشت دو هفته بازی بالاخره تمام شد و بچه ها راحت شدند. 
معلم از بچه ها پرسيد: از اينکه دو هفته میوه ها را با خود حمل می  کرديد چه احساسی داشتيد؟ 


بچه ها از اينکه مجبور بودند ، میوه های بد بو و سنگين را همه جا با  خود حمل کنند شکايت داشتند. 


آنگاه معلم منظور اصلی خود را از اين بازی،اين چنين توضيح داد:


اين درست شبيه وضعيتي است که شما کينه آدم هايی که دوستشان  نداريد را در دل خود نگه می داريد و همه جا با خود مي بريد.  

بوی بد کينه و نفرت قلب شما را فاسد می کند و شما آن را همه جا  همراه خود حمل می کنيد. حالا که شما بوی بد میوه ها را فقط برای  دو هفته نتوانستيد تحمل کنيد...

پس چطور می خواهيد بوی بد نفرت را برای تمام عمر در دل خود تحمل کنيد؟ 

با همدیگر دوست باشیم برای همیشه

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388ساعت 12:53 بعد از ظهر  توسط پروانه اسمعیلی | 
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388ساعت 12:43 بعد از ظهر  توسط پروانه اسمعیلی | 
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388ساعت 12:40 بعد از ظهر  توسط پروانه اسمعیلی | 
دختران ای فرشته ها وستاره های زمینی روزتان مبارک.

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388ساعت 12:32 بعد از ظهر  توسط پروانه اسمعیلی | 
میلاد کریمه اهل بیت حضرت فاطمه معصومه(س) رابه ساحت ملکوتی صاحب الزمان و

حضرت موسی بن جعفر وامام علی بن موسی الرضا مرتضی تبریک وتهنیت عرض مینمایم.

.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388ساعت 12:6 بعد از ظهر  توسط پروانه اسمعیلی | 

طاعات و عبادات قبول حق تعالی.عید سعید فطر بر تمامی عاشقان الله مبارک باد.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم شهریور 1388ساعت 11:3 قبل از ظهر  توسط پروانه اسمعیلی |